تبليغاتX
کافه 29

کافه 29

کافه ای در کوچه ای روشن و تاریک

مگر می شود سر 25  نفر راه کلاه گذاشت ؟ این روزها تا سر یک نفر را می خواهی کلاه بگذاری 5 نفر سرت کلاه میگذارند این هوا . سرش را چسبانده به شیشه ی اتوبوس و مدام پلکهایش را به هم می فشارد و کمی باز می کند. شده مثل اونجای مرغ . مثلا خودش را زده به خواب . می داند که دارم می بینمش و هی دارد به خیال خودش با آن پوزه بلندش لوندی می کند . مثلاً می خواهد مانفهمیم که هی زرت و زرت برایش sms ارسال میکنند. و او در همان حال خواب برایشان ایفاد می نماید. حس عجییی درون پر آشوب بی حجمش را فراگرفته . در عالم بشریت به این حالت میگویند بی ظرفتی . مثال خودمانیش هم این است که سالن برزگی رو 10 تا هیتر گرم نمی کنند و لی زیر پتویی را رایحه روده گرم میکند. این بنده خدا هم که با لیوانی آب حالا حالاها مست است و منگ که بماند. می گ و ز د ، گوزیدنی .  از قدیم گفته اند که دو نفر را نمی توان بیدار کرد. اول کسی که خودش را به خواب زده و دومی هم مرده است . و بازهم گفته اند آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند .

هی یارو فکرش را هم نکن از روز اول که دیدمت ، میدانستم هچ گ ه ی نیستی . راستش را بخواهی خوب می دانم دنبال چه هستی . و بگذار بگویمت دوست خود به خواب زده ، این ره که تو می روی به ترکستان است  .

+نوشته شده در Sun 20 Dec 2009ساعت0 AMتوسط شبگرد | |

آمده بودیم با اسمی جدید و کافه ای جدید و محله ای تاره . اما مگر می گذارند این پیر مرد های خرف.  اینکه آنجا را که گذاشتم آمدم اینجا ، همچین دلیل فلسفیی هم نداشت که حالا با آمدنشان دچار تناقض های فاحشی بشوم  وکارم به رگ زنی وخود کشی برسد . من اگه  از این جراتها داشتم که یک بار برای همیشه قال این سیاسی را می کندم و عالمی از وحودش خلاص می شدند .

حالا چرا از قالب نوشته های گذشته ام بیرون آمده ام و اینگونه می نویسم را برایتان می گویم. سالهای گذشته در وبلاگی  به نام فیلسوفان قلیان به دست قلم فرسایی می کردم حمع خوش وخرمی داشتیم و هر روز من از اتفاقات کافه ای در انتهای روز می نوشتم. تا اینکه شبی نزدیکان سپیده دم  صدایی دیدم که از دور مرا می خواند و بستم آن کافه را و در انتهای کوجه ای تاریک و روشن کافه ای دیگر باز کردم که اکنون شما هم در آن مهمان که نه بلکه میزبانید.  حالا همه آن وبلاگ را نخواهم بنویسم با=یستی آدرس را بدهم خودتان زحمت رفتن به آنجا را  بکشید. www.kafee.blogfa.comدر ابن مدتی هم که نبودم وآن همه حادثه تلخ در کشور رخ داد به قول دوستی واقعاً جای سیاسی قلیان به دست خالی بود .

امروز صبح که داشتم استکانها را پارچه پنبه ای می کشیدم  کسی وارد شد و پشت کرد به من . هرچه ترشحات داخل گلویش بود را یکجا جمع کرد و کمی در دهانش چرخاندو قورت داد و داد زد :

-    هی چای چی بیشعور ! یک چایی برام بیار . موهای مزخرفش رو بلند کرده و سبیلها ش رو رنگ زده که بله ما هم جوانییم . کور خوانده ای جوان . زیر میغ باش یا روی میخ پیدایت و می کنم و رسوا.

صدایش به سیاسی می ماند. اما او کجا و اینجا کجا. او در عمرش پایش به یک کافه درست و حسابی باز نشده بود. اینجا را از کجا پیدا کرده بود. این نهایت یک کابوس بود. من خواب نبودم. این بیداری بود ، سیاسی من را پیدا کرده بود.

-          سیاسی ؟ خودتی؟ اینجا چکار می کنی ؟ بی وجدان!

-    برو گم شو ، رفتی و خبری هم ندادی . اون فلسفی بدبخت ازاون موقع تا حالا دارد پی فلسفه رفتنت می گرده. تقریباً  دیوانه شد. هرچی بهش گفتم این چای چی کار هاش از روی معده اس و ربطی به فلسفه و این اراجیف نداره توی اون جمجمه خالیش فرو نرفت. 

-          این قدر اینجا چای چی ، چای چی نکن .اسم من اینجا شبگرده  .

زد زیر خنده ، الان نخند کی بخند .

-    شبگرد ؟ نه عزیزم ولگرد. تو را چه به شبکردی . توبیشتر به ولگرد هایی شبیهی که صاحبشون رو گم کردن. این اسمهای مزخرف بی خاصیت چیه رو خودت گذاشتی؟

-    آخه من اینجا که دیگه چایی و قلیون نمی دم که اسمم همون چای چی  باشه. بیخیال .بقیه کجان ؟ نگفتی که پیدام کردی؟

-          نه بابا خودت رو  چی حساب کردی ؟ هنوز توهم نوسینده بودن سراغت می یاد ؟

-          خودت کجا بودی سیاسی تو این اوضاع قاراش میش؟

-    بیخیال . ما جدیداً فقط صحبتها یی را امضاء می کنیم . هر چه خواستی بنویس من امضاء می کنم . فقط خداوکیلی سوال ازم نپرس . بدو برو یه قلیان چاق کن  با دوتا چایی تازه دم برگرد که بگم کجا سیر کردم. چه ها دیده ام . 

+نوشته شده در Thu 9 Jul 2009ساعت0 AMتوسط شبگرد | |

نگاهش آشفتگی عمیقی داشت. آن چشمهای راز آلود اصلاٌ به آن لوپهای آویزان نمی آمد. روسری بنفشش ش هم سایه بنفش ملایمی  انداخته بود روی پوست سفیدش. مشخص بود تازه از خانه آمده بود بیرون چون رژ لبش هنوز طراوت اولیه را داشت هنوز برق میزد لب بلاییش که به لب پایین مالیده بود و ماتیکی اش کرده بود . نور افتاب ساعت 10 صبح (که تصور می کنم پر است از راز و رمز. پر است از شهوت نوشیدن جامی خورشید. ) از لای لبه های سکوریت در، میزد به گونه راستش . پوستش برق می زد .می شد تازگی پوستش را از پشت بار هم لمس کرد. یک لحظه پیش خودم فکر کردم که تا حالا تشنه اش هم نشده . اصلا زیبا نبود.  تک تک   اجراء پیکرش زیبایی خیره کننده ای داشت و از لحظه ای که آمد داخل و بدون اینکه به من حتی نگاهی هم بکند رفت و نشست روی کاناپه قهوه ای گوشه کافه و هر دو آرنجش را گذاشت روی میز گرد کوچولوی وسط کاناپه های قهوه ای و کف دستهایش را تانزدیکی بینی اش بالا آورده بود  با دو انگشت اشاره اش برای بینی اش ناودانی درست کرده بود . وقتی راه می رفت از لابلای چینهای مانتوی لخت سرخ آبی اش، انجنای بدنش را می شد با چشم لمس کرد. وقتی نگاهش می کردی به گونه حیرت انگیزی شماره سوتین هایش هم پیش چشمانت حک می شد.  ناخود آگاه بد جوری متوجهش شده بودم. با وجود اینکه او اصلا نگاهی هم به نمی کرد اما نمی توانستم یک لحظه هم چشم از او بردارم. سحر آمیز بود. آشفته اما مطمئن. چشم های من که اینقدر هیز نبودند. کیف کوچک دستی اش را جلو کشید بازش کرد ، دستکش های سفیدش را با حساسیت مثال زدنی از تک تک انگشتهایش بیرون کشید. به حالت قرینه روی هم گذاشت سه تا زد و گذاشت داخل کیفش .  دست راستش را بالا آورد که به من اشاره کند . افتاب اینبار از روی پوست دستش می تابید. بیدرنگ جلو رفتم .بی اختیار مانند گارسونهای رستوران خم شدم :" اوامری بود خانم؟ "

لبخندی زد . " یک قهوه لطفاً . اسپرسو " برگشتم بازهم زیر لب گفت " اسپرسو "   چند بار دیگر هم تکرار کرد. قهوه را ریختم توی فنجان برایش بردم . او داشت پشت سر هم می گفت : اسپرسو " کمی ترسیده بودم . خب نمی دانستم چرا پشت سر هم هی اسپرسو اسپرسو می کند. نمی دانم از لبخند آشفته اش بود یا از یقه بازشده اش که اینبار رنگ سوتینش را هم میشد دید که بنقش تیره است و شاید هم از اسپرسو اسپرسو گفتن های مداومش بود که دستم می لرزید وقتی فنجان را گذاشتم روبرویش روی میز کمی از آن ریخت. او انگار فهمیده بود که من دستپاچه شده ام. لبخند آشفته دیگری زد.

 

+نوشته شده در Tue 12 May 2009ساعت11 PMتوسط شبگرد | |

وقتی راه می رفت شانه اش را کج می کرد . دستی پیش می اندخت و دست دیگرش را پشت ، تا تعادل کج راه رفتنش را حفظ کند . و همین طور ادامه می داد ، انگارکل بدنش خشک شده باشد و فقط پاهایش و یک مقداری هم گردنش را می تواند  حرکت دهد . وسط سرش هم تقزیباً خالی شده و چند تار موی بغل سرش هم آنقدر کثیف بود که به هم چسپیده بودند . لباسهایش پربود از چین و چروک. گوشه دیوار کز کرده  ایستاده بود ، چند تا از این بچه های شیطون کوچه اذیتش می کردند و او هم مثل توله سگهایی که بطرفشان سنگ پرتاب کنی زوزه  می کشید. اول نشناختمش  اما وقتی داشت مرا ملتمسانه نگاه می کرد که از دست آن بچه های شیطان خلاصش کنم ناخود آگاه یاد نگاههای ملتمسانه اش به نرگس افتادم که چهار سال دانشکده  فقط نگاهش کرد و ملتسانه خواست بدون اینکه چیزی بگوید قبولش کند. 

بچه ها را راندم  دستی بر شلوار ها و کت رنگ و رو رفته اش زدم و گرد  و خاکش را تکاندم. نگاهم کرد.

گفتم : - رضا ! تویی ؟ چی بسر خودت  آوردی  .  این چه سر و وضعیه ؟

سرش را انداخت پایین و دستم را از روی شانه اش بادست انداخت و راهش را گرفت. رفتم جلویش را گرفتم.

- رضا نمی شناسی منو ؟ یادته مشهد  . اتاق 202  ؟ من بودم ؛ تو ،میثم و سیامک ؟  یادته دکتر باقری رو چقدر اذیتش می کردیم .

نگاهی انداخت و لبخندی زدو ادامه راهش رو گرفت. بازهم جلوش رو گرفتم . – یادته رفتیم سیرچ ؟ آب گرم. یادته افتادیم تو آب ؟

بازهم نگاهی انداخت . کمی نگران بود نگاههایش . اما بازهم مرا کنار زدو راهش را گرفت.

- نرگس رو چی اونم یادت نمیاد؟

برگشت. دهانش را بسته بود و با بینی نفس نفس میزد. حالت اضطراب و خشم تو چهره اش بود . با هر نفس لپ های بینیش باد می کرد و خالی می شد . زیر چشمی نگاهی به من  انداخت و اشکهاش جاری شد . همونجا نشست روی زمین .زار و زار گریه کرد. کنارش نشستم گریه اش که داشت به اوج می رسید شروع کرد سیلی زدن به خودش . دستش رو گرفتم و از صورتش جداش کردم . کمی هن وهن کرد و بعد آرام شد. برش داشتم بردمش به کافه.

- یادت می یاد رضا ! همیشه میگفتم این مدرک  لعنتی رو ول می کنم وبرای خودم یه کافه باز میکنم . تو هم می گفتی جایی که نشه توش قلیون کشید هم شد جا؟

آرام شده بود. خیلی آرام .

- شبگرد ! چند وقته اینجایی ؟ تازگی ها نرگس رو دیدی؟

جا خوردم . ازین رو به اون رو شد. نه به اون حرف نزدنش نه به این فصاحتش. به روی خودم نیاوردم که تعجب کردم . او اصلا سلام هم نکرد. احوال من روهم نپرسید .

- نه چطور مگه ؟ مگه اینجاس؟

- آره . هفته قبل مهدی رو دیدم ، می گفت  نرگس رو دیده و پی من می گشته ؟

مطمئن شدم که مهدی سر کارش گذاشته . براش چایی آوردم. کمی بهتر شد. سر حالتر شد. نذاشتم شب بره . بردمش خونه. دوشی گرفت. لباس یهش دادم و ترو تمیز شد. آنقدر هم طاس نشده بود. به بهانه اینکه میخوام به مادرش اطلاع بدم شماره خونشون رو ازش گرفتم. تا اون دوش گرفت من هم زنگ زدم. مادرش که از قبل من رو میشناخت. شروع کرد به گریه کردن . در این 5 سالی که درسمون تموم شده رضا از دوری نرگس بیمار می شه و کارش به روانشناس و تیمارستان کشیده. و از هفته قبل هم به خانه برنگشته ( از روزی که مهدی در مورد نرگس بهش دروغ گفته بود. ) اسم دارو هاش رو از مادرش گرفتم و سریع براش تهیه کردم .

دارو ها رو بهش دادم و گفتم که مادرش نگرانشه.

- سیگار داری؟

- قلیون هم هست می خوای برات چاق کنم . اینجا دیگه مثل کافه نیست که نتونیم قلیون چاق کنیم.

نشستیم پای قلیون و مثل همیشه زبان رضا باز شد. هر چی می گفت اول و اخرش به نرگس ختم میشد . سالها پیش رمانی خواندم از پائولی کویلو بنام زهیر . نرگس زهیر رضا شده بود.

 -  شبگرد ! میتونی از نرگس برام خبر بگیری ؟ فقط بدونم چکار می کنه .

- باشه چشم . سعی خودم رو می کنم . ولی به چه دردت می خوره. اون تاحالا رفته پی ندگیش ممکنه چند تا بچه هم داشته . چرا اینهمه خودن رو اذیت میکنی ؟ می دونی چه به سر خوت آوردی؟

- سجاده نشین باوقاری بودم                              بازیچه کودکان کویم کردی.     آره خوب میدونم چه به سرم اومده . رازیم شبگرد.  خوشم.  حال خودم رو دارم . اگه منظورت دیروزه  که حالم بد تر از روزی نیست که شما ها که به این دنیا چسبیدین چیزی از دست بدین یا به چیزی نرسین. شبگرد من خود نرگس رو نمی خوام .یاد نرگس برام آرامشه. یادته وقتی از کنارم رد می شد  چه قدر زیبا راه می رفت.

- رضا نمی خواد شعار بدی . نرگس برای تو زیبا بود . همچین مالی هم نبود . ول کن این حرفا رو .

- می گردی برام یانه ؟

- باشه .قول میدم پیگیری کنم.

فرداش رفتیم کافه. سرحال شده بود. همراه سیگارش یه قهوه هم خورد . نگاهی به من انداخت .تبسمی کردو گفت

- چقدر میشه ؟

- 500 تومن .

- کور خوندی از مادر زاده نشده از من پول بگیره .

 رفت سمت در . در رو باز کرد طبق معمول بدون خدا حافظی رفت. سریع در باز شد :

- راستی خبر بگیر . بیخبرم نذاز . خدا بهت خیر بده جوون.

شده بود همان رضای دانشکده.

 

+نوشته شده در Tue 31 Mar 2009ساعت0 AMتوسط شبگرد | |

سلام . عید شما مبارک . کافه تا چند روز آینده آپ خواهد شد .

+نوشته شده در Mon 23 Mar 2009ساعت11 AMتوسط شبگرد | |

می خواست من ندانم اما از نگاهش خوب می شد فهمید که دیشب را نخوابیده . زیر چشمانش کبود شده بود. و چند لحظه یکباربا دو انگشت چشمانش را می مالید و بعد تیغه بالایی بینی اش را میگرفت و فشار می داد . ته مانده هوای داخل ریه هایش را با فشاری کوچک پایین می داد تا هم آهی کشیده باشد و هم مشخص نباشد که نگران است.  کلافه بود. چند روز پیش هم همین طور شده بود. در کل آدم آرام و کم حسی است . اما امروز زیر آن نگاههای سرد و بی رمق حسی داشت. حس نفرت. من از به هم مالیدن انگشتهایش می توانستم آن حس را ببینم . زل زده بود وسط میز و گه گاهی هم لبهایش را با دندان می جوید.  نزدیکش شدم . – ببخشید چیزی میل داشتید؟  انگار که او را از بالای بلندیی پایین انداخته باشند به خودش آمد و با صدایی بلند گفت : بله ؟ چند نفری که دور تر نشسته بودند طوری به من نگاه کردند که انگار حرف بدی زده باشم  و بعد سرشان را برگرداندند روی میز هایشان.  – عرض کردم چیزی میل دارین ؟ - نه فعلاً ممنون.

20 دقیقه بعد و قتی که کافه کاملاً خالی شده بود دستش را بلند کرد و صدایم زد. – ببخشید آقا..... یک فنجان قهوه .  

قهوه را ریختم و بردم برایش . همین که سینی را گذاشتم روی میز سریع گوشه دیگر سینی را گرفت  :

- ببخشید اگه مزاحم کارتون نمی شم  می تونم خواهش کنم چند دقیقه اینجا بشینین ؟ 

جا خوردم و به رسم ادب و همچنین مشتری مداری قبول کردم.

- خواهش می کنم ، در خدمتون هستم.

- شما ازدواج کردین ؟

- بله خانم . چطور مگه ؟

- خوب شد ، چون می شه  به حرفات اعتماد کرد. یعنی می فهمی من چی می گم .

کمی من و من کرد  و بعد شروع کرد به حرف زدن .

- شده تا حالا به کسی دیگه بجز همسرت علاقه مند بشی؟

کمی ترسم بیشتر شد.  – منظورتون رو متوجه نمی شم . می شه واضع تر منظورتون رو بگین.

 - خب می خوام بدونم اگه این اتفاق برات بیفته در مورد خانمت چه تصمیمی می گیری.

- من اصلا متوجه نمی شم شما چی می گین.

- خب شاید بهتره واضح تر بگم. من و همسرم 5 ساله با هم ازدواج کردیم. 3ماهه کاراش مشکوکه. SMSهای مشکوک تماسهای مشکوک . بد عنق شده. صبحها او می ره سر کار ، عصر ها من. متوجه شدم که عصر ها هم خونه نمی ره . ما شبها ساعت 9 شب همدیگرو می بینیم. اون موقع هم شروع می کنه به کانال عوض کردن . من مطمئنم که داره اتفاقاتی می  افته . (بغض گلوش رو گرفته بود .لبی به فنجان زد و گذاشتش رو میز با دست اشکاش رو پاک کرد.)

- تو همین محل زندگی می کنین ؟

- بله .سه تا خونه اون ورتر. میگین من چکار کنم؟

-  همسر شما همون آقای بلند قدی نیست که یک پراید سفید داره ؟

- چرا ، می شناسینش .

- بله صبحها که من میام اون از خونه میزنه بیرون .

- شما میگین من چکار کنم؟

- متاسفانه کاری از من ساخته نیست . فکر نمی کنین اگه همسرتون شمارو تو این حالت ببینه حق داره که هر فکری بکنه ؟

 سری تکان داد ، هزار تومان روی میز گذاشت ،کیفش را دنیال خودش کشید و رفت.

نخواستم به او بگویم همسرش هر روز ساعت 5/3 با خانمی دیگر در کافه می بینم.   

+نوشته شده در Sun 15 Mar 2009ساعت9 PMتوسط شبگرد | |

سر و وضع ژولیده ای داشت. گه  گاهی هم با ناخن های  تقریباً قهوه ای شده اش شیاری درون آنها می انداخت.  دستاری بر سر بسته بود که بیشتر از آنکه رنگ نخهای آن مشخص باشد ،سایه هایی بود از چرک و عرق مانده از سالهای نه چندان دور. یقه آبی پیرهنش روی  بولیز قهوه ایش افتاده بود و شلوار جین رنگ و رورفته اش نشان از لاقیدیی اعتراض گونه  به این دنیا داشت . زبانه کفشهای چینی اش هم که انگار همیشه  خدا دارد برای همه زبان در می آورد و بند های کفشش هم داشت سایه اش را به رنجیر می بست اما هیچ و قت موفق نشدند.

چند روزی بود که می آمد و بطری های پلاستیکی که من داخل سطل زباله انداخته بودم را داخل کیسه نایلونی تبلیعاتی  OMAX می ریخت. آنگونه نگاهشان می کرد که انگار برایش خیلی مهم است قبلاً داخل آنها چه بوده. دو روز پیش که داخل سطل زباله جلوی کافه چند تا از این لیوانهای کاغذی را دید آنچنان ذوق زده شده بود ه  که من رفتم و چند تا لیوان تمییز به او دادم و گفتم هر وقت خواستی بیا کافه .. نگاهی به من انداخت ، تلخندی زد و از سر تا پای مرا پایید . سری تکان داد و با لحنی تمسخر آمیز گفت :

-خوشبحالت شبگرد.

جا خوردم . او اسم مرا از کجا می دانست .گفتم :

- چطور مگه ؟

خندید و گفت:  -  هیچ  .

سرش را انداخت پایین و رفت . فردا آمد و گفت :   کمی آب داری؟. و رفت از کافه بیرون . پشت کرد به کافه

نایلون omax رو گذاشت کنارش  ، پا هایش را دراز کرد.  

آب را داخل لیوانها کاغذی ریختم و براش بردم. لیوان را با یک دست گرفت وتا نزدیکی بینی اش بالا آورد کمی نگاهش کرد. تلخندی زد و تا جرعه آخر سر کشید  ، بازهم نگاهش کرد:

-آبش مزه نداشت .

سرش را به شیشه کافه تکیه داد و لیوان را داد دستم. بازهم گفت مزه نداشت.

رفتم داخل کافه . 2 ساعتی آنجا ماندام و به کار کافه و مشتری ها رسیدم. نزدیکهای غروب بود که بیرون آمدم. همانجا خوابیده بود . نایلون omax کنارش یود پاهاش دراز بود و بالا تنه اش مایل شده بود به یک طرف . کنارش رفتم . دستی بر شانه اش گذاشتم تابیدارش کنم. از زیر دستم لغزید و مانند کنده دختی بالا تنه اش هم بر زمین افتاد. او همان 2 ساعت پیش از دنیا رفته بود. شهرداری زحمت  بردنش  را کشد. من ماندم و کافه و نایلون omax  . داخل نایلون را که باز کردم .پر بود از لیوانها کاغذی . نگاهشان کردم . همه استفاده شده بودند. روی همه رگه هایی ازنوشیدنی هایی که قبلاًداخل آنها ریخته شده بود ، مانده بود. داخل یکی از آنها اب ریختم. کمی مزه پرتقال می داد. تازه فهمیدم چرا آب بی مزه بود.

راستی چا خوش بحال شبگرد؟    

+نوشته شده در Mon 9 Mar 2009ساعت0 AMتوسط شبگرد | |

حدوداً ساعت 9:30 دقیقه سر کله اش پیدا می شد . چند روز بود که می آمد  ، کمی می نشست. آن ابتدای صبح من معمولا آهنگهای ضربی سنتی می گذارم . پاشنه پایش را می گذاشت بر روی لبه صندلی. با نوک کفشهایش با آهنگ های ضربی من همراهی میکرد و ذل می زند به یک جا که مشخص است زیاد دور نسیت. بعضی وقتها هم با نوک انگشتهایش که بر خلاف دختر های امروزی ناخن های بلندی ندارد ضرب می زد .  هر وقت هم چیزی سفارش می داد و برایش می بردم ارام و نجوا کنان می گفت مرسی .  سفارشش تمام میشد کمی دیگر ذل میزد به گوشه میز ، ساعتش را نگاهی می انداخت و بلند می شد و میرفت. دیگر برایم عادت شده بود . خب  آدم زنده است به فضولی وبعضی وقتها  دلش در می آید تاببیند علت بعضی رفتار های تکراری دیگران چیست. ساعت 9:20 دقیقه بود. به بهانه پاک کردن شیشه های کافه رفتم بیرون و در همین حال ابتدای کوچه را می پاییدم تاببینم که ساعت 9:30 این خانم سورمه ای پوش از کجا می آید. به فاصله چند ثانیه از صدای ترمز اتوبوس واحد که چند متر انطرف تر کوچه کافه ایستگاه دارد  وارد کوچه شد. خودم را به اون راه زدم  ،نزدیک شد . سلام کرد وگفت :

-          تعطیله ؟

-          نه ! بفرمایئد .میام خدمتتون.

وقتی خواست برود و داشت به ساعتش نگاه می کرد. بهانه ای دست و پا کردم و رفتم بیرون از کافه و با ناودانیی که از بالای پشت بام به کنار در کافه می رسید خودم را مشغول کردم. حساب کرد و رفت من هم به کارم با ناودان ادارمه دادم . رفت داخل کوچه فرعی کوچکی که سه خانه بیشتر داخل آن کوچه نیست . چند بار دیگر آمد .و پیدایش نشد تا یک ماه  پیش . که ساعت 5 ظهر بود که آمد. دیگر مانتوی سورمه اش را نپوشیده بود. دستی هم بر سرو صورتش کشیده بود و سناری صد شاهی فرق کرده بود. سفارشش را که دادم گفت:

 - تشکر می کنم آقا !

 رفتارش متفاوت شده بود .دیگر به گوشه میز ذل نزد. ساعتش را هم نگاه نگرد ورفت . محسن « پسری که خونشون توی همین کوچه است » و هر وقت که می آمد کافه حرفی می زد و می خواهد که به من بقبولاند که پای ثابت کافه است و حق آب وگل دارد . آمد کنار بار و با کنایه گفت :

-          آدم زرنگ به این می گن اول پرستار یه پیره زنه  بود ، حالا شده عروس پیره زن.

چیزی نگفتم . تا نگویند دارد فضولی می کند.   

تا دیروزکه محسن باز آومد و گفت

-          یادته دختره

-          خب؟

-     طلاقش دادن. پسر پیره زنه برای اینکه مجبور نباشه برای روز وشب مادرش دو تا پرستار بگیره اون بدبخت رو  با وعده وعید صیغه می کنه تا دیروز که زتش می فهمه . میاد و بیرونش میکنه.بد بخت هم گارش و از دست دادو هم زندگیش .

+نوشته شده در Sat 17 Jan 2009ساعت2 PMتوسط شبگرد | |

در همین چند روزی که کافه را راه  انداخته ام آدمها گونا گونی را دیده ام. خوب فرق دارد اینجا با اداره .
اداره همه می آیند که زود بروند و تازه کمی هم التماس و پاچه خواری را هم چاشنی رفتارشان می کنند. اما اینجا همه می آیند کمی بیاسایند. یکی از کار و دیگر از بیکاری. همه خودشان را ذی حق میدانند. تظاهر زیادی در کار نیست. یکی خوشحال است و دیگری گرفته. یکی منتظر است و دیگری کلافه . همه همانی هستندکه باید باشد.
سرو کله اش را خوب پوشانده بود تا سرما نخورد . آمد و یکراست رفت گوشه دنج کافه. جایی که معمولاًدختر و پسر های جوان آنجا را انتخاب میکنند وتقریبا ً بجز من کسی به آنجا دید ندارد. سیگاری روشن کرد . چند پک زد و تازه یادش افتاد که من ممکن است اینجا سیگار را ممنوع کرده باشم. جلو رفتم . کمی لکنت داشت .با همان لکنت زبان کفت:
- مممموشککککلی نننننداره سسسسسیییییگاااربککشم؟ ( مشکلی نداره سیگار بکشم؟)
-  من هم با صورتی یخ کرده ( برای اینکه فکر نکند دارم به او ترحم میکنم ) گفتم
-  نه. مشکلی نداره .اینجا اکثراً سیگار می کشن. چیزی میل دارید ؟
- چچچچاییی لللطفاً.
کافه دیگر داشت پر می شد. من پشت بار داشتم لیوانها چینی را دستمال پنبه ای می کشیدم. یک لحظه حضور سنگینش را روبروی خودم حس کردم.
 گفت : چچچچققدر شد؟
- 500 تومن.
-  گذاشت روی بارو سرش را پایین انداخت .
خواست که بیرون برود ، یک هو در باز شد. پسری بلند قد و خوشتیپ وارد شد. سری چرخاندو دختر بچه ای که تقریباً 15 سال بیشتر نداشت و حدوداً 20 دقیقه بود انجا تنها نشسته بود پرید جلوش ، دستهاش رو گرفت تو دستش و گفت :
- روزت مبارک
- روز چی
- عشق ، والنتلاین ، عشق من
خنده کنان رفتندو جای پسرک را گرفتند .او هم نگاهی به آنها کردو راهش را کشید ورفت .

 و در دلش هزاران باراز خودش بدش آمد. هیچ چیز دلگیر تر از آن نیست که دریابی ، هیچ کس منتظرت نیست. 

+نوشته شده در Wed 14 Jan 2009ساعت9 AMتوسط شبگرد | |

خیلی هوا سرد بود . و با تمام وجودم احساس کردم شعر اخوان بزرگ  را که : <نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک - چو دیوار ایستد در پیش چشمانت> . انگار ده تا سیگار را باهم داری پک می زنی. صندلی را بردم کنار شومینه و از شیشه نیمه مات کافه به بیرون ذل زدم . تا رصد کنم که اولین مشتری کافه از کدام سمت کافه می آید. راست  یا چپ. تا ببینم که شانس کافه ام از راست بهتر است یا چپ. از دور که داشت می آمد، حزنی قابل لمس چشمانش را لبریز کرده بود. اندام زیبایی داشت ، از آن اندامهایی که با نگاه کردنشان هم گرم می شوی.  بیشتر به رهگذری می مانست تا اولین مشتری کافه. به نردیک کافه که رسید ایستاد و تابلوی ۷۵ سانت در ۵۰ سانت را نگاه کرد. دستگیره در را باز کرد دودل بود . اما امد تو . به بار کافه نگاه کرد و من باصدای نیمه گرفته اول صبحم گفتم : بفرمایید نزدیک شومینه. هوا سرد است . من که حالا ایستاده بودم تا اولین سفارش عمرم را بگیرم اما او هم امد روبروی من ایستاد. زیبا هم بود. کمی می لرزید و خوب مشخص بود که از سرمانیست. گفتم بفرمایید. با همان صدای لزران گفت کار می خوام. دارین؟مانده بودم چه بگویم. خواستم بگویم امروز اولین روز کافه است اما امانم نداد. گفت : سه سال است شوهرم را از دست داده ام و یک پسر دارم. زندگی برایم سخت شده باید کار کنم. حسی درونم می گفت نه اورا بران و نه قبول کن. گفتم: من امروز تازه کافه را باز کرده ام . هفته اینده بیا اگه کار کافه گرفت که با هم کنار میایم. کمی خوشحال شد . نگاهی ملتمسانه کرد و رفت.

در را بست. همین که در بسته شد بازهم در باز شد. مردی میانسال آمد پالتویی پوشیده بود که بیشتر به قزاقهای دوران رضا خان می ماندو شال گردنی بلند که دستباف بود و چند تا گره بزرگ داشت را به دور گردنش پیچیده بود. داخل شد اما به کافه پشت گرده بود و دخترک را می پایید.سری تکان دادو گفت. سه سال پیش شوهرش را کشتند. قاتلش پیدا نشد. میگن دست خودش هم تو کاره. و با حالتی کنایه امیز ادامه داد : خب زن که سرپرست نداشته باشه این وقت صبح و این سرما بایدم بزنه بیرون. چیزی نگفتم چون خود من هم مضنون بودم  بیوه ی بی سرپرستی در این ساعت روز از کافه من بیرون آمده بود. اما با خودم گفتم : ما که از درون آدمها خبر نداریم این گونه می گوییم اگربه قول سهراب دانه های دل ما پیدا بود چه می کردیم؟

و هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

+نوشته شده در Tue 13 Jan 2009ساعت11 PMتوسط شبگرد | |