تبليغاتX
- کافه 29


























کافه 29

چند وقت یکبارآدم دوست دارد چیزی مثل قدیم نباشد. مثل آهنگی که دوست داری بعد از تمام شدنش ریتم آهنگ بعدی کم ارام تر یا تند تر باشد. چند روز غذای بیرون را غذای خانگی ساده ای جبران میکند . اما همهیشه همه چیز دست ما نیست. گاه اتفاقاتی می افتند که آدم را تغییر می دهد. نمی فهمی ، نمی دانی ، اصلاْ در باغ هم نیستی وقتی به خودت می آیی میبینی چقدر عوض شده ای. چون سبک زدگیت ، خوراکت ، خوابت ، نشستن و برخواستن هایت . افکارت و بالاخره استرسهایت تغییر کرده اند . وقتی به خودت می ایی دو اتفاق می افتد اولی می فهمی چقدر غریبه ای ابخودت و بعد می فهمی قبلاْ ها چه آدمی بوده ای .

در یک ماه گذشته استرسهای متفاوت و مستمر باعث شد زندگی بر روال عادی نباشد  ، صبحها که از خواب بیدار می شدم اولین چیزی که به آن فکر می کردم اختمال وجود دردهایی بود که هر لحظه ممکن بود احساسشان کنم . تنهایی جایی نمی توانستم بروم . و همین باعث شده بود وابسته باشم و اصلاْ حس خوبی نبود .  بعد از دیدن هر غذایی اولین چیزی که به سرغم میآمد تر س از شدت عوارض بود. دارو هایی که همه سیستم گوارشم را به هم ریخته بودند . و اضافه کنید ضعف عمومی و همینطور دردهای شدید ساق پا که بیشتر از هر چیز دیگر ترسانده بود م .

اما دیشب چیزی تغییر کرد .یک تکه شن به اندازه حدوداْ ۷ میلیمتر را دفع کردم . یکباره همه چیز تغییر کرد. ان همه استرس جایش را به احساسی داد گنگ. وقتی چیزی داخل بدنت هست و ادار تمی کند که هر روز احساس کنی داری تغییر می کنی . وقتی چیزی هس که وادارت می کند از زندگی عادیت کمی کنار بروی وقتی نباشد چیزی کم است. نمی دانم حس خوبی است یابد . اما فکر میکنم چیزی از وجودم کنده شده . چیزی بود که حالا دیگر نیست . دوستش ندارم و اصلاْ دلم نمی خواهد کیبار دیگر به سراغم بیاید. اما چیزی فرق کرده . وقتی افتاد حس کردم چیزی گم شد.

در مورد داستان دیگر آن را داخل وبلاگ نمی نویسم . وقت شد . می نویسم داخل کاغذی دفتری جایی.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط چای چی| |

ماه رخ، دختری ۳۴ ساله ، اهل یکی از روستای های شمال کشور که مسافر زیاد به آنجا می آید. در حال حاضر در خانه ای ویلایی در قسمتی از شهر به تنهایی زندگی می کند این تنهایی شامل بی بی نرگس و عمو حیدر نمی شود . آنها ماهیانه پول می گیرند که هم غذا ببپذند و هم باغ بانی کنند . ماه رخ برای چهار سال است که که اینجا زندگی می کند . چهار سالی که هر روزش سالی بود برای ماه رخ . مهرداد پسر ماشااله خان ۵ سال پیش بود که وارد زندگش شد و هنوز حضور دارد کم و بیش . اما انکه روح ماه رخ را تسخیر کرده پسرکی چوپان زاده است که تار خوب می نوازد ، اهل همان روستای ماه رخ است . او هم ۳۴ سال دارد . وقتی ماه رخ داشت درس می خواند او هم همان رشته را قبول شده بود اما در شهری دیگر. قبل از آن هم در دبیرستان با هم بودند. نه در خود دبیر ستان . که در راه دبیرستان چهار سال را هر روز با هم پیاده از میان دریای درختان سبز در پاییز در زمستان و در بهار به مدرسه ای در شهر می رفتند و تابستان ها هم روزهای گرمی باهم داشتند آنقدر گرم که تا کنون از ذهن هیچکدام آنها پاک نشده است. نور علی را نمی دانم اما  ماه رخ هنوز در گرمای آن روزها می سوزد . قرار بود که با هم ازدواج کنند که ماشاله خان از پدر ماه رخ ، ماه رخ را برای مهرداد خواستگاری کرده بود . پدر ماه رخ می دانست که مهر مرداد در دل ماه رخ ننشسته اما او مدیون ماشاله خان بود و نمی توانست مخالفت کند با مردی که می خواهد عروسش را آفتاب مهتاب ندیده باشند در این بلبشوی شهر که خدا می داند هر دختر چند تا دوست پسر دارد . بچز دوستان چتی و فیس بوکی . ماه رخ زن مهرداد می شود بعد از ۲ سال بدون اینکه از هم جداشوند هریک در خانه ای دیگر زندگی میکنند . منتظرند که ماشاله خان که عروسش را به اندازه پسرش دوست دارد و با سرطان پروستات دست و پنجه نرم میکند از دنیا برود ، چون هم مهرداد و هم ماه رخ می دانند که ماشاله خان بعضی از  اموال را به نام دو نفری آنها کرده است . یعنی هیچ کدام نمی توانند بدون دیگر ادعای مالکیت کنند . منتظرند بمیرد و بعد با هم همه چیز را تقسیم کنند.  الان اگر از هم جدا شوند باعث می شود که هردوی آنها از ارث مرحروم شوند و این همه اش به خاطر علاقه بیش از حد ماشاله خان به عروسش ماه رخ است . ماه رخ هم از ماشاله بدش نمی آید . پیرمرد نحیف که دارد نفسهای آخرش را می کشد بد جوری قابل ترحم است . حتی ماه رخ هم کینه ای که از ماشااله خان در دل دارد را نادیده گرفته و هفته ای دو روز می رود به خانه اش و تر و خشکش می کند . نه اینکه پرستار نداشته باشد . دارد اما ماشاله می خواهد اور را ببیند واو هم نمی تواند برود آنچه و هی یک جا بنشیند کنار ماشاله . مجبور است کار کند . کار هایی که پرستار ها انجام نمی دهند. او جای پدرش را دارد . مهرداد هنوز شوهر اوست . با اینکه جدا زندگی می کنند اما از هم دست نکشیده اند . و هیچ کس نمی داند که آن دو  جدا از همند بجز نه نه نرگس و عمو حیدر . که ماه رخ به چشم نگهبان خود به انها نگاه میکند چون چند باری عمو حیدر را دیده که با مهرداد تلفنی در مورد ماه رخ حرف می زنند. این است که ماه رخ مواظب رفت و آمد هایش هست  چون راپورتش را را به مهرداد می دهند  .

چند باری ماه رخ خواست که یک آپارتمان اجاره کند تا از دست نگهبانها راحت شود اما نشد. مهرداد اجازه نداد. نمی شود آدمیزاد  دو نفر را پشت سرش ببیند که همیشه زیر نظرش گرفته اند . اما مهرداد بدون اینکه هیچ کس مواظب کارهایش باشد در آپارتمانی تنها  زندگی کند . این موضوع ماه رخ را خیلی اذیت می کند . ماه رخ تقریباْ هیچ کاری نمی کند هر چه بخواهد برای خانه خرید کند زحمتش را عمو حیدر میکشد و پولش را هم مهرداد پرداخت می کند و این بجز ماهیانه ۲ میلیون تومانی است که مهرداد به ماه رخ می دهد برای یک سوم از ارثیه ای است  که از ماشاله خان به عروسش ماه رخ میرسد. تا هر وقت که ماشاله خان زنده باشد و تا قبل از تقسیم اموال این مواجب ادامه دارد.

داشتم از خانه ماه رخ بیورن می آمدم که عمو حیدر را دیدم . نگاهی به من انداخت و بعدش هم جلو آمد. پرسید که کاری داشتید اینجا . من هم که با توجه به حرفهای ماه رخ خوب میدانستم که این عمو حیدر است و براچه این سوال را می پرسد جواب دادم که آمده ام مشاوره بدهم برای امتحان ارشد به ماه رخ خانم آخر تصمیم گرفته اند درسشان را ادامه بدند . از عمو حیدی که دور شدم سریع شماره  ماه رخ را گرفتم ، هماهنگ کردم که او هم همان را به عمو حیدر بگوید . از خانه خارج شدم در حالی که اصلا نمی دانستم که کار درستی انجام داده ام یا نه . اینکه کافه منی با یک تماس تلفنی یک دختر که چند بار بیشتر با کافه اش نیامده وارد خانه اش شود و داستان زندگی ماه رخ را گوش کند . شاید بشود نوشت . به اصرار ماه رخ . نه برای چاپ نه ماه رخ این را برای چیز دیگر می خواست که در مقابل اصرار های من پاسخ داد نوشتنی که موضوعش من هستم داستانش را هم تعریف میکنم و تو فقط کمی به قول خودت چکش کاریش می کنی و تایپ میکنی و در قبالش پول خوبی هم میگیری چه لزومی دارد دلیلش را بدانی. من هم اصراری به دانستنش از خودم نشان ندادم با اینکه بسیار کنجکاو بودم که بدانم .

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط چای چی| |

امروز صبح که آمده بود کافه وقتی برایش قهوه بردم داشت گریه میکرد. یعنی اشکهایش را ندیدم اما چشمان بزرگ خیسش را دیدم. نمی دانم چم شد که از او پرسیدم اتفاقی افتاده ؟انگار دنبال بهانه ای باشد برای گریه، اشکهایش هم سرازیر شد. تنها بودیم داخل کافه. خب اول صبح که کسی هوس نمی کند بیاید داخل یک کافه کوچک بنشیند و قهوه بخورد کافه ای که تنها ۴ میز دارد و یه زور بیست نفر آدم جا می شوند . آنهم اگر با هم آمده باشند داخل . دو دل بودم که بنشینم یا بروم . نه می شد ماند و نه می شد دخترک را تنها در آن وضعیت تنها گذاشت. این بود که به بهانه زیر سیگاری رفتم پشت بار و سریع برگشتم . زیر سیگاری را که گذاشتم سیگارش را در آورد و اتش زد . من هم بد جور هوس کرده بودم که سیگاری دود کنم این بود که با پر رویی من هم از داخل پاکت سیگارش سیگاری بیرون کشیدم و شروع کردم به کشیدن. انگار سالهای سال است می شناسیم همدیگر را . زیباییش را هنگام به لب گرفتن سیگار نمی شود انکار کرد. می خواستم از جایی شروع کنم که صحبت کند .  می خواستم با این بهانه بیشتر به او نزدیک شوم ،هیچ حسی نبود فقط می خواستم حس کنجکاویم را ارضاء کرده باشم . او ازاینکه روبرویش نشسته ام ودارم سیگار می کشم ناراحت نبود . انگار بدش نیامده باشد که کسی کنارش بنشیند . این را می دانم که ما آدمها بعضی وقتها فقط دنبال یک گوشیم که هر آنچه را که می خواهیم بگوییم بدون آنکه عواقب حرفهایمان دامان خودمان و اطرافیانمان را بگیرد. شاید او هم فقط به دنبال گوش است که اگر اینطور باشد این آخرین باری است که به کافه می آید و من این را اصلاْ دوست ندارم . این بود که سریع از جایم بلند شدوم ورفتم به طرف بار . صدایم زد و خواست کنارش بنشینم. نمی شد کاریش کرد .اینجا است که آدم دیگر نمی تواند تصمیم بگیرد ُ قبلاْ برایش تصمیمش را گرفته اند . بر گشتم هم مشتاق بودم و هم نگران . نشستم روی همان کاناپه قبلی.

- دیشب وبلاگت رو یه نگاهی انداختم .از نوشتنت بدم نمی آد . وقتی می خوندم انگار نشسته ام این گوشه ودارم همان اتفاقا رو  می بینم . همه اش واقعیه ؟

- همه اش که نه . اتفاق کوچکی می افته و من کمی چکش کاریش میکنم و بعد می نویسم.

- ولی داستان منو که ننوشتی.

- آخه اتفاق خاصی نیفتاده .

وقتش بود که من هم در مورد نوشته هایش بپرسم.

- راستی شما آدرس وبلاگتونت رو ندادین  می شه آدرسش رو بدین البته اگه امکانش باشه .

کمی  من و من کرد و بالاخره آدرسش را داد .  اما ازمن قول گرفت که هر پستی را که می خوانم قبلش از او اجازه بگیرم .

- خب اگه نصف شب خواستم بخوانم چی ؟

با لبخند نرم و خاص خودش به یادم آورد که آدمی که ساعت ده و نیم تا ده شب کافه اس  دیگه نصف شب بیدار نیست. و باز هم از من خواست فقط پست آخرش را بخوانم . اسمش را هم نپرسید م. 

برای خودم هم سوال شده که چطور می شود دختری با سه یا چهار بار کافه آمدن به من اعتماد کند و آدرس وبلاگش را بدهد به من . آنهم نه وبلاگی مانند وبلاگ من. این دختر همه نگفته هایش را داخل این وبلاگ گذاشته و این یعنی دعوت من به زندگیش . دعوت من به تنهایی هایش. دعوت من به تنهایی ذهنش. اما ممکن است که نوشته هایش واقعی نباشند . وبلاگ را که باز کردم ساده بود ، همان قالب های ساده بلاگفا. پست اخرش یک نامه بود . نامه ای بی پاسخ به نور علی. پایینش هم نوشته بود ساعت یازده صبح نوشته شده توسط ماه رخ .

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 1 قبل از ظهر توسط چای چی| |

سلامی بی پاسخی دیگر / سلام نورعلی

دیشب سمیرا آمد . آمده امتحان بدهد برای ارشد . هر وقت سمیرا می آید دلم هری می ریزد پایین . نه به خاطر اینکه مجبورم کلی از عادات زندگیم را ترک کنم و مواظب باشم که عادات را طبق عادت تکرار نکنم ، نه به خاطر اینکه از چند روز قبل باید همه چیز را طوری برنامه ریزی کنم که سمیرا نفهمد چه در زندگیم رخ داده . حتی مهرداد هم باید بیاید با من زندگی کند . این قولی بود که روز رفتنش از خانه با هم گذاشتیم. اگر چه همان روز اول می رود دنبال سمیرا و بعد می گوید که برای اینکه راحت باشیم تنهایمان میگذارد و سویچ ماشین راهم  می دهد به من. خودش می گوید این را نه به خاطر من که به خاطر مامان فریده و پدرم انجام می دهد. حتی خودش می گوید که هر از چند گاهی تماس می گیرد و حالشان را می پرسد. پدرم را نمی دانم اما مادرم اگر بداند که ما سه سال است از هم جداشده ایم ؛ فکر ش هم ازارم می دهد نورعلی؛ اون پیرزن توانش را ندارد. پدر را نمی دانم. چون آنقدر سختی دیده و ظلم کرده  که فکر میکنم قلبش هم مانند دستهایش زمخت و بی احساس شده باشد. نه ؛ دلم برای همه اینها هوری  نمی ریزد پایین. وقتی سمیرا می آید هر بار که می خواهد صحبت کند دستهایم میلرزد منتظرم اسمت را بگوید . بار قبل که آمده بود حتی حرف کوچکی از تو هم نزده بود . اما دیشب فرق می کرد. از دیشب تا حالا دارم تظاهر میکنم که دستهایم دارند میلرزند چون وقتی اسمت را آورد بی اختیار پارچ آبی که دستم بود از دستم افتاد و شکست . هر کارمی کردم نمی توانستم شیشه های خورد شده را جمع کنم دستم بد جور می لرزید و برای اینکه نفهمد که لرزش دستم به خاطر تو بوده  از دیشب مدام دارم دستهایم را می لرزانم. دیشب تا خود صبح  چشمم را دوخته بودم به سقف؛ دوخته بودم به گوشه متکا .فقط خدا می دانم چقدر در زیر آن لحاف نازک وول خورده ام.فایده ای نداشت. کنار پنجره رفتم چشم دوختم به آسمان . آسمانی که هیچ رنگ اسمان ندارد . نه در روز ابی است و نه در شب سیاه .  چشم سیاه آسمان را نور چراغها کور کرده بود .چقدر هوا دم کرده است از دیشب تا حالا نورعلی.  دلم داشت می ترکید نورعلی. آبی به سرو صورتم زدم اما فایده ای نداشت . گوشهایم گر گرفته بود . دوست داشتم اسمت را داد بزنم اما قلبم آنقدر تند تند می زد که راه نفسم را  بند آورده بود. پارچ آب یخ را آنقدر ریختم داخل لیوان و خالی اش کردم داخل پارچ که سمیرا هم از خواب بیدار شد . انگار فهمیده بود . یک لیوان آب خواست و بعدش موهایش را جمع کرد و بست انگار چیزی را فهمیده باشد گفت از اون سال تا حالا نور علی رو ندیدی؟ نفسم دیگر داشت به سختی بالا می آمد برای اینکه بدانم از جریان چهار سال پیش ما با خبر است یا نه ؛ سریع پرسیدم کدوم سال؟ که گفت از موقع ازدواجت. دلم کمی آرام گرفت نورعلی. و من هم با گوشه لبی گفتم نه. لبخندی زد و گرفت خوابید. تا خود صبح خواب به چشمم نیامد  نور علی . می خواستم که برای امتحان سمیرا را برسانم که مهرداد آمد دنیالش . بازهم نشد بیایم و ببینمت .الان هم ساعت ده و نیم است که می نویسم و تو زیر همین سقف خاکستری آسمان ، در همین شهر داری امتحان می دهی.  دوست جدیدی دارم که  وقتی می نویسم برایم چایی می آورد و قهوه . اگر روزی آمدی اینجا حتماً با هم آشنایتان میکنم . بعد از ظهر بعد از امتحان سمیرا هم می اورم اینجا .

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط چای چی| |

برای بار چهارم بود که امده بود کافه . خواست برود بنشیند روی کاناپه قهوه ای . اما قبل از او دختر و پسری آنجا نشسته بودند . انگار که به خاطر  ازدست دادن کاناپه عصبی باشد آمد ساعد هر دو دستش را گذاشت روی بار و به طرز دلهره آوری به من نزدیک شد. نقطه های ریز روی گونه اش که مشخص بود جای موهای ریز و بور صورتش است را می شد شمرد .  انگار نمی خواست بقیه صحبتهایش را بشنوند.

- آن کاناپه قهوه ای را من هر روز رزرو می کنم . چه بیایم و چه نیایم قیمتش را پرداخت میکنم. لطفاً یادتان نرود . من هم ساعت رزو را پرسیدم گفت - هر روز ساعت 4 بعد ازظهر تا 6 .

ساعت باز کردن کافه راهم پرسید که جواب دادم 10 صبح.  دور از بار و پشت به من نشست تا دختر و پسر رفتند و بی درنگ رفت و نشست جای آنها . از اینکه هر روز قرار است بیاید هم نگران بودم و هم خوشحال. مطابق معمول سفارشش را بردم. همین که نشست لب تاپش را از داخل کیف در آورد و شروع کرد به کار با لب تاب. پشت سر هم سیگار می کشید و می نوشت. حسش را درک می کردم . مثل وقتی است که من به آن هجوم کلمات می گویم . نمی شود جلویشان را بگیری . حرف است و کلمه و جمله که قطار می شوند پشت سر هم . هیچ نمی دانی که داری چه می نویسی. کمی که مطلب شکل می گیرد می آیی از اول می خوانی و خیلی دوست داری بدانی پایانش چه می شود . می نوشت می خواند ؛ مکثی می کرد و سیگاری پک می زد و باز می نوشت . کمتر از یک ساعت طول کشید . لب تاپ را بست و سری بلند کرد و انگار کار مهمی انجام داده باشد تبسمی بر لبانش نقش بست. فهمیدم که وقت قهوه است با یک شیرینی کوچک که زیاد هم شیرین نیست , بدون اینکه سفارش داده باشد برایش بردم. سینی را دید تبسمش به لبخند بدل شد .

- چه کافه من  وقت شناسی.

من هم که از این تعریفش خوشم امده بود جواب دادم که

- بعد از نوشتن می چسبد.

- مگر شما هم می نویسید ؟

- بله گاه گداری وبلاگ کافه را به روز می کنم .

- آدرسش را می توانم داشته باشم ؟

بله چرا که نه. می نویسم برای خواندن.

و بعد آدرس وبلاگ را برایش اسپل کردم. بی درنگ لب تاب را باز کرد و شروع کرد به خواندن وبلاگ . یک ساعتی هم مشغول خواندن شد. انگار خوشش آمده باشد.خواست که برودگفت

-پس این کافه به تو هم حس نوشتن می دهد . من از روز اول که اینجا آمدم حس نوشتن سراغم امد و همین بود که پیشنهاد اینترنت را دادم.

– خب میشود نوشت و بعد آپ کرد.

 – نه من اگه سریع آپ نکنم از نوشته هایم پشیمان می شم .

چند بار خواستم که ادرس وبلاگش را بگیرم که بیرون آوردن کیف پولش اجازه این حرف را به من نداد . لبخند زیبایی زد و رفت.

صبح روز بعد آمد ساعت ده و ربع . انگار که منتظر باز شدن کافه باشد. دیگر از آن زیبایی عصرانه اش خبری نبود. زیر چشمهاش باد کرده بود و انگار که عجله داشته باشد مانتوی پارچه ای سورمه ای  گل ریزش را پوشیده بود که کمی هم چرو ک بود . از آن رژلب بیرنگش هم که حسی غریب به آدم می داد خبری نیود . وقتی می خندید پف زیر چشمش بیشتر به چشم می آمد. خند ه هایش هم کاملاً  تصنعی بود . می شد فهمید که یک دل سیر حرف دارد برای نوشتن. برای آپ کردن . و همه اش را نوشت و آپ کرد و بعداز نوشیدن چایی بدون اینکه حرفی میان ما رد و بدل شود رفت.

عصر آن روز من از ساعت چهار روی میزش کارت رزور را که دیشب داده بودم بنویسند و با طلق پرس کنند گذاشتم روی میز جلوی کاناپه . اما از او خبری نشد. او !  برایم جالب شده بود این او . اسمش را نمی دانستم اما کم کم داشت وارد فضای معنوی کافه میشد. فضای معنوی کافه شامل شیشیه های نیمه دودی و چراغهای هالوژن و همه دکور کافه می شد . یعنی تا چند روز پیش وقتی اسم کافه را می بردم بی درنگ فضای قهوه ای چوبی داخل کافه با آن نورپزدازی هایی که کلی پولش را داده بودم در ذهنم نقش می بست اما از امروز که منتظر بودم اما نیامده بود وقتی می گفتم کافه دیگر کاناپه ی قهوه ای خالی نبود. دخترک قسمتی از کافه شده بود . هیچ دوست نداشتم کسی در فضای معنوی کافه با من شریک باشد. حس غریبی مانند حسادت برایم پیش آمده بود. در ذهنم که خواستم دخترک را از فضای معنوی حذف کنم کششی درونی اجازه نمی داد. تسخیر کرده بود قسمتی از کافه را. روز بعد هم نیامد . دیگر داشتم به این فکر می کردم که باید آن کارت را بردارم .یا اینکه دفتری برای روز های رزرو کاناپه بازکنم که حساب از دستم در نرود . روز بعد آمد اما با دختری دیگر بود . می شد فهمید که برای بار اول است آمده است اینجا. معذب بود. لباسهای زیبایی به تن داشت . اما راحت نبود. نزدیک که رفتم شباهتشان را با هم حس کردم. با این تفاوت که آن مهارت در میک آپ در او نمایان نبود . می شد فهمید که خواهر او است . دیگر از آن پک زدنهای مداوم خبری نبود. من هم حس کرده بودم که نباید قهوه و زیر سیگاری ببرم. انگار که تا حالا ندیده باشمشان رفتم نزدیک برای گرفتن سفارش . سفارششان 2 تا آب میوه بود که من با توجه به گرمای هوا طلبی را پیشنهاد دادم که هردو قبول کردند . از پچ پچ هایشان فهمیدم که با لهجه خاصی با هم صحبت می کنند. همین که طالبی را تمام کردند انگار که از فرط گرما به کافه امده باشند رفتند بیرون .

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط چای چی| |

سه روز از روزی که خط  وایرلس را گرفتم می گذشت که آمد داخل . رفت و روی کاناپه قهوه ای نشست  .چند لحظه صبر کردم تا سیگارش را روشن کند .بعد زیر سیگاری و قهوه اش را بردم .  امروز خشکل تر شده بود . مو هایش را رنگ کرده بود .رنگی زرد و حنایی بود . روسری سفید هم سرش کرده بود ؛ خوب سلیقه ای داشت چون با مانتوی کتان لجنی کم رنگش هم می آمد. همه اینها را اضافه کنید به پوست سفید و شفافش با آن لبهای بر آمده و لپ های برجسته اش. لب پایینیش را انگار نقاشی کرده اند از بس شیار های زیبا و شفافی دارد . لبهایی که با رِژ لب بیرنگ بیرنگشان کرده بود و البته براق.  پاکت سیگار مارلبرو را همراه فندل فلزی گذاشت کنار زیر سیگاری ٰ سیگار را به لب گرفت و حین بیرون دادن دود دندانهایش را به هم نزدیک کرد و لب پایینیش را کمی داد جلو . نزدیک بود شیارهای لبش از هم باز شوند. حلقه سفید دست چپش وقتی که سیگار را از لب بر می داشت خود نمایی می کرد. همین که داشتم به حلقه اش نگاه می کردم متوجه شد وقتی پایین آورد کمی روی انگشتش جابجایش کرد و تشکری ارام که با آن همه تعریف با لا کاملاً‌مطابقت داشت .

داشتم به چند تا از مشتری ها می رسیدم سرم را که بلند کردم دختری کنارش نشسته بود . چون پشتش به من بود و نمی توانستم ببینمش جلو رفتم به بهانه گرفتن سفارش . دختر لاغری بود با پوستی برزنزی و جذاب . سفارشش یک فنجان چای بود . ترجیحاً سبز. چایی که من اصلاً علاقه ای به آن ندارم در بهترین شرایط بوی علف می دهد و اگر موادی به آن اضافه کرده باشند طعمش مانند شامپو است .  در کل چیز با حالی نیست . چایی را برایش بردم . داشتند در مورد پسری به نام امیر رضا صحبت میکردند . و اینکه قول داده است همان ساعت آنجا باشد . کافه داشت ارام ارام به پاتق ملاقاتهای این خانم تبدیل می شد. من هم بدم نمی آمد هم مدت زیادی می نشست جایی که فقط از پشت بار می شد دید و هم سفارشهای خوبی می داد. گه گاه هم که زیر چشمی  نگاهی می انداختم زیبا جلو می کرد . نگاههایی که از چشمان درشت و سفیدش دور نمی ماند . و گاه با جابجاشدنی کوچک و یا تبسمی ریز بی پاسخ نمی گذاشت . چایی را که گذاشتم روی عسلی گرد جلوی کاناپه موضوع اینترنت وایرلس را هم مطرح کردم که سه روز است دایر است ومی شود استفاده کرد . انتظار نداشت که من به این سرعت پیشنهادش را  عملی کرده باشم . با چهره ای  متعجب ولی خندان از من تشکر کرد و گفت که انتظار نداشته است که من پیشنهادش را جدی گرفته باشم و من هم از خدا خواسته انگار که منتظر این حرف باشم شروع کردم به تعریف از او و جالب بودن پیشنهادش و همینطور اعلام آمادگی کردم برای اجرای پیشنهاد های بعدی اش. هر دو لبخندی زدند و با همان لبخند فهمیدم که لو داده ام . چیزی نگفتم و برگشتم پشت بار .  پسرک دیروزی هم آمد . لابد این همان امیر رضا است . رفت و کنارشان نشست . درنگ نکردم و بازهم برای گرفتن سفارش رفتم و روبروی دخترک ایستادم .  امیر رضا که داشت با او صحبت می کرد گفت سمانه و فهمیدم که نامش سمانه است . سفارش را گرفتم و خوشحال برگشتم پشت بار . چند دقیقه بعد دخترک برنزی و امیر رضا با هم از کافه خارج شدند . و نیم ساعت بعد سمانه آمد برای حساب که من بادی به غب غب انداختم و گفتم قابل ندارد سمانه خانم . لبخندی زد و گفت سمانه که نیم ساعت پیش رفت. همه بدنم عرق کرد عرقی سرد. پرداخت کرد و رفت   . 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط چای چی| |

در را باز کرد سرش را آورد داخل و چرخاند به اطراف ؛ انگار دارد دنبال کسی میگردد . اما شاید هم می خواهد مانند  دیروز به سرش نیاید . دیروز که آمد داخل خواست برود و روی کاناپه قهوه ای که چشمش افتاد به یکی از دوستهایش و رفت سر میز آنها دستهایش را گذاشت بر روی دو قسمت بر آمده پشت صندلی و با آنها خوش وبشی کرد و رفت روبروی در کافه و نشست روی صندلی فلزی قرمز رنگ. دستش را که با لا برد کلافه به نظر می رسید. از من یک لیوان آب خواست من هم آب را ریختم داخل لیوان و برایش بردم .همین که  خواستم آب را بگذارم روی میز از جایش بلند شد و با عجله رفت به سمت در . درب را پسرکی جوان که شاید چند سالی کوچکتر از دخترک به چشم می آمد باز کرده بود. از کنارش به تندی رد شد و سمت نگاه پسرک هم به دنبالش. کمی ماند همانجا و با بسته شدن درب کافه آمد روی همان میز و یک لیوان آب خواست. لیوان آبی که در دستم بود را بردم به قسمت بار و بدون اینکه عوضش کنم همان را آوردم و گذاشتم جلوی دست پسرک .لیوان را همانطور که هاج و واج مانده بود بلند کرد  و تا تهش را در نیاورد لیوان را بر نداشت از لبهایش. و بعد پولش را پرداخت کرد و رفت بیرون .

همین طور که داشت با سرش داخل را می پایید خودش را کشید داخل و رفت سر جایش روی کاناپه قهوه ای گوشه کافه نشست. دست برد داخل کیفش کتابی کوچک را در آورد با یک دست آن را جلوی چشمانش گرفت و شروع کرد به مطالعه. چند دقیقه ای که گذشت یک فنجان قهوه برایش ریختم و همراه یک زیر سیگاری بردم سر میزش . چون لحظه ورد گفته بود هر پنج دقیقه یک فنجان قهوه برایش ببرم و همینطور سوال پرسیده بود که آیا می شود اینجا سیگار کشید . همین که زیر سیگاری را گذاشتم جلویش سیگارش را آتش زد و شروع کرد به دود کردن.همزمان هم مطالعه میکرد . دومین سیگارش را داشت دود می کرد که پسرک دیروزی آمد و و رفت نشست کنارش . خوش وبشی با هم کردند و با اشاره دست فهماند که یک فنجان قهوه هم برای او ببرم . وقتی من آنجا بودم داشتند از اتفاق صبح حرف می زند که با همه بچه ها قرار گذاشته اند 5 شنبه در خانه باغ یکی از بچه ها جمع شوند و در موردش صحبت کنند. فنجان را که گذاشتم روی میز بدجور حس مطالعه گرفته بودم .رفتم پشت بار و کتابی را که یک سال است هر روز و یا  هفته ای  یکبار و قت می کنم و حسش را دارم یک صفحه از ان را مطالعه می کنم را گرفتم دستم  و شروع کردم به مطالعه . پسرک بلند شد رفت بدون اینکه حسابی بپردازد .سیگار سومش را هم که کشید بلند شد و امد کنار بار .
- به به کافه دار اهل مطالعه
- گه گاهی که وقت کنم می خونم؛ رمانی ، روزنامه ای هر وقت که حسش باشه .
- اینجا می شه از اینتر نت استفاده کرد ؟
-نه متاسفانه ، نداریم .
و شروع کرد به من پیشنهاد دادن که با یک خط و یک مودم وایرلس می شود اینجا به اینترنت متصل شد و هر یک از مشتریان  می توانند با لب تاپ و یا گوشی های موبایلشان وصل شوند . این قضیه باعث می شود مدت زیادی اینجا بمانند و لابد سفارش بیشتری هم میدهند . خب بیراه هم نمی گفت.سفارشش را پرداخت کرد کمی هم بیشتر . مبلغ بیشتر را پس دادم که گفت بابت لیوان آب نخورده ی دیروز.وقتی که من گفتم دوستتان آب را نوشید و پرداخت هم کرد ؛ جا خورد .بطوری که می شد فهمید از لفظ دوستتان که من به کار بردم کمی دلخور شده است .  

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط چای چی| |

می دانم که سرش چقدر درد می کند . نمی دانم فاصله میان چشمها و بینی و سینوسها را چه چیزی پر کرده است . اما می دانم یک لوله های کوچک دالان مانند  دارد که باد کرده اند . انگار سرش سنگین شده. سنگین تر از همه بدنش . داخل دلش هم همه آنهایی که دوروبرش هستند دارند رخت می شویند. دو انگشت اشاره دوستش را به همان دالانهای روی بینی اش که فشار میدهد کمی از سنگینی سرش کاسته می شود ، در همین حال می فهمد که چقدر بدنش کرخ شده است . دستش را بر می دارد ، سرش بازهم سنگین می شود . فایده این تسکین لحظه ای فهمیدن این نکته بود که بدنش هم کرخ است . دستهایش را حلقه میکند دور سرش و خودش را از پشتی صندلی به پایین میکشد. دارم نگاهش می کنم . یک بار گردنش را بالا میکشد و بار دیگر کمرش را می گیرد. خستگی و شب نخوابی ها از قرمزی چشمانش که حالا سنگین هم شد اند پیدا است . سیستم صوتی را روشن میکنم . یک آهنگ ملایم خارجی. اسمش را هم نمی دانم ولی بد جور کوک است با حالش. طرش را که گذاشته بود روی میز برمیدارد . نگاهی میکند این طرف و آنطرف . بیدرنگ نسکافه اش را برایش  می برم . نگاهم میکند و لبخندی آرام بر روی لبهای بیرنگش می نشیند. با دندان و لب پایینی لب بالاییش را می خورد . قرمز می شود لب هایش . با هر دو دست نسافه را می گرد و به لبهایش نزدیک می کند . می گزد فنجان را. تمامش می کند. کمری راست می کند و با لبهای قرمز که لبخندی هم بر روی آنها است ترک می کند کافه را .
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط چای چی| |

با رها پیش آمده ، در ساحل نشسته ام . آدمهای زیادی هم آن اطراف نشسته اند . همه شان چشمانشان را دوخته اند به آب و به دریا. دارند نگاه می کنند به دور . به آب . به دریا. دارند گوش می دهند به صدای سهمگین موج . گوش می دهند به موجها . و خیالشان پرواز میکند مانند مرغان دریایی که در همان حوالی در هوا پرسه میزنند. بار ها گم کرده ایم خیالمان را در آن بیکران . و هیچ نگاه نکرده ایم به زیر پاهایمان . همانجا که تلاقی ساحل است بادریا. تماس ما است با دریا. پاهایمان خیس است از اب دریا ، اما چشمانمان آن دور دور هاست. برای با در یا بودن . برای گم شدن در موجها و صدای سهمگینشان ، نیازی نیست خیالمان را در کرانه دریا پرواز دهیم . همین کنار خود را ببینیم هم اب است . هم موج است و هم دریا . هم ساحل. بنشینیم کنار همین ساحل زندگیمان . با آب دریا که پاهایمان را با هر موج خیس میکند آشتی  کنیم و زیاد نخ بادبادکهای خیالمان را باز نکنیم . که هر چه نزدیک تر باشد نقشان بیشتر نمایان است.

مدت زیادی است عاشقانه ننوشته ایم. یعنی حیاط دلمان را  آب پاشی نکرده بودیم . امشب که کنارحوضچه اش نشستیم و به رسم قدیم سیبهای رویایمان را انداختیم داخلش. ناگهان تازه شد دلمان . زیاد دور نرفتیم برای همین گلدان شمعدانی کنار حوض دلمان که همیشه وردلمان است ( مانند آن دریا) شرح دلی نویشتیم . به سبب او نوشتیم اما در اصل برای خودمان است و برای صفای خاطر خودمان.

۱ )برای نوشتن داستانی بلند همیشه زمان هست

برای سرودن شعری بلند روزهای بارانی بسیارند.

اما برای تاب میان زلفانت

گاه می ترسم دیرم شده باشد.

۲)

برای داشتن روزی خوش خیلی چیز ها باید باشند

کتاب باشد ، باران باشد ، سکوت و بوی یک باغ بزرگ و رویایی

اما روز های با تو بودن

بی هیچ یک از آنها زیباست.

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط چای چی| |

برای نوشتن یک داستان کوتاه ابتدا باید ابتدایش را بدانی ، خب اگر ندانی چگونه شروع کنی که نمی شود شروع کرد . اما اگر انتهایش را بلد باشی خواهش می کنم ننویس. چون نه داستان می شود برای خواننده و نه لذات هیجان پایان داستان را برده ای. (خودم)

اینها را گفتم که دوستان بدانند که ما اگر چه مدتی است دستمان به نوشتن نمی رود اما چندان هم دور نشده اینم از آن ورطه . گه گاهی خیالمان در این وادی سیر می کند ، گر چه عبس.

۱) چند وقت پیش مطلبی خواندم که در آن مقایسه کرده بودند برد را با باخت و اینکه ما آدمیان لذتمان از برد ها کمتر است از ناراحتمان در قبال باختها . خوب که نگاه کردم دیدم خب گاههاْ همینطور است. اضافه کرده بود که برد های متعدد و پشت سر هم ، هم از لذتشان به مراتب کمتر می کند . اما اگر چندین بدبیاری بیاوریم پشت سر هم افسرده و ملول می شویم و خدایی ناخواسته زبان آن محقق لال کارمان به خودکشی هم بکشد. از این همه نوشته نتیجه گرفتم ما آدمیان واقعاْ موجودات مسخره و پیچیده ای هستیم . کلی زحمت می کشیم و تحقیق میکنیم که بفهمیم چقدر ما به قوانین فیزیکی پاسخ بلعکس می دهیم. قانون سوم نیوتن -  هرگاه به یک جسم نیرویی وارد شود از طرف جسم هم به همان اندازه و در جهت مخالف آن نیرو وارد می شود . اگر جسم ثابت ماند که جمع برداری نیرو های وارد شده صفر است اما اگر جسم حرکت کرد خب پایداری جسم به اندازه نیرو نبوده است.

۲) چند وقتی است همیطور بدون دلیل فیوز اعصابمان می پرد بیرون. می پریم به همه . از جمله خودمان.  به خودمان هم گاهی رحم نمی کنیم. دوستان قدیمی را گاهاْ می رنجانیم و دوستان جدید را می رانیم. شعورمان ( به معنی دانسته هایمان) تکان نخورده و سر جایش مانده . دوستان هم همان دوستان سابق اند آنها هم تکان نخورده اند. حرفهایی که میزنند و حرکاتی که از خد بروز می دهند همان های سابق است .اما ما زود در می رویم از کوره .

با کنار هم گذاشتن مطلب ۱ و ۲  نتیجه می گیریم که

۱) ما ضعیف شده ایم که در قبال یک فشار کوچک فشار بیشتر ی وارد می آوریم

۲) دیگران همه ضعیف شده اند که در قبال واکنش ما به فشار هایشان زود دلگیر می شوند و در نتیجه هم راستای نیروی ما در می روند .

۳ ) قانون سوم نیوتن در مورد ما آدمها صدق نمی کند .

۴) قانون نیوتن صدق می کند و ما  آدمیان صدق نمی کنیم.

چه ربطی داشت این همه مطلب به آنچه که می بایست می گفتم ؟ من می خواستم در مورد هیجان بنویسم اما ننوشتم مثل همیشه . دیگر دارد برایمان سنت می شود . سرتیتر مطلب را می نویسیم و بعدش که به پایان نوشته می رسیم تازه متوجه شده ایم که اصلا ربطی به تیتر ندارد. خب این یعنی لذت نوشتن .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط چای چی| |